X
تبلیغات
اشعار عاشورایی

اشعار عاشورایی

شعر مذهبی

رو نزن ؛گوششان کَر است امشب

 با غم بی کسی مداراکن

 همه دارند میروند آقا

 بیصدا گریه کن تماشا کن

**

ای ولی فقیه دلخسته

  ای ابر مرد قهرمان چه خبر؟

....نامه دادی حسین برگردد؟

 از امام زمانمان چه خبر؟

**

باز هم بی بصیرتی کردند

 جهلشان کار دستشان داده

لقمه های حرام را خوردند

 دل بریدند از شما ساده

**

چاله کَندَند بر سر راهت

 تا که گودال را مَحَک بزنند

ریسمان جهالت آوردند

 تا که به زخم دلت نمک بزنند

**

کوفه بال وپر شما را بست

 کُنج دیوارِ خسته افتادی

تنگی کوچه هاش باعث شد

 یاد پهلو شکسته افتادی

**

ضربه هاشان به پهلویت میخورد

 درد هایت یکی دوتا که نبود

چه قدر زود دوره ات کردند

 کوفه گودال کربلا که نبود

**

آب در حسرت لبانت سوخت

 لب پاره مُعَذَّبی آقا

گریه هایت به کوفیان فهماند

 فکر فردای زینبی آقا

**

تهمت خوردن شراب زدند

 به شما مرد حق پرست آقا

تازه با اینکه خیزران نزدند

 دو سه دندانتان شکست آقـا

**

خیزران گفتم و دلم خون شد

 دهنم تیر میکشد چه کنم

روضه ات را به سمت بَزم شراب

 دست تقدیر میکشد چه کنم

**

...بی ادب تا که چوب را برداشت

 قلم آشفته شد مُرّکب ریخت

بی ادب چوب را که بالا برد

 غم عالم به جان زینب ریخت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 9:22  توسط مصطفی فراهانی  | 

قافله رفته بود و من بيهوش

 روي شن زارهاي تفتيده

 ماه با هر ستاره اي مي گفت:

 بي صدا باش!تازه خوابيده


 قافله رفته بود و در خوابم

عطر شهر مدينه پيچيده

خواب ديدم پدر ز باغ فدك

سيب سرخي براي من چيده

قافله رفته بود ومن بي جان

 پشت يك بوته خار خشكيده

 بر وجودم سياهي صحرا

 بذر ترس و هراس پاشيده

قافله رفته بود و من تنها

مضطرب،ناتوان ز فريادي

 ماه گفت:اي رقيه چيزي نيست

خواب بودي ز ناقه افتادي

قافله رفته بودودلتنگي

 قلب من را دوباره رنجانده

 باد در گوش ماه ديدم گفت:

 طفلكي باز هم كه جامانده

قافله رفته بودو تاول ها

مانعي در دويدنم بودند

خستگي،تشنگي،تب بالا

سد راه رسيدنم بودند

قافله رفته بودو مي ديدم

 مي رسد يك غريبه ازآن دور

 ديدمش-سايه اي هلالي شكل-

 چهره اش محو هاله ای از نور

ازنفس هاي تندو بي وقفه

وحشت و اضطراب حاكي بود

ديدم او را زني كه تنها بود

چادرش مثل عمه خاكي بود

بغض راه گلوي من را بست

 گفتمش من يتيم و تنهايم

 بغض زن زودتر شكست وگفت:

 دخترم،مادر تو زهرايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 16:34  توسط مصطفی فراهانی  | 

دست خودم نبود اگر عاشقت شدم

باور نمی کنم!نه مگر عاشقت شدم!؟

سینی به دست رد شدم از نو نهالی ام

در هیئت محل به نظر عاشقت شدم 

از سفره های نذری مادر شروع شد

باعکسی از ضریح قمرعاشقت شدم

سینه به سینه عشق تو را ارث برده ام

من از دعای خیر پدر عاشقت شدم

آقا زهیر دیگری امروز آمده

دست مرا بگیر وببر...عاشقت شدم

خون گریه می کنم ز فراق تو حق بده

من جای دل ز راه جگر عاشقت شدم

بر طالعم نوشته شده "عاشق الحسین"

دست خودم نبود اگر عاشقت شدم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:3  توسط مصطفی فراهانی  | 

ای اجل این چند روزه دور مارا خط بکش 

وعده ماعصر عاشورا کنار قتلگاه...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 9:28  توسط مصطفی فراهانی  | 

قافله رفته بود و من بيهوش

 روي شن زارهاي تفتيده

 ماه با هر ستاره اي مي گفت:

 بي صدا باش!تازه خوابيده


 قافله رفته بود و در خوابم

عطر شهر مدينه پيچيده

خواب ديدم پدر ز باغ فدك

سيب سرخي براي من چيده

قافله رفته بود ومن بي جان

 پشت يك بوته خار خشكيده

 بر وجودم سياهي صحرا

 بذر ترس و هراس پاشيده

قافله رفته بود و من تنها

مضطرب،ناتوان ز فريادي

 ماه گفت:اي رقيه چيزي نيست

خواب بودي ز ناقه افتادي

قافله رفته بودودلتنگي

 قلب من را دوباره رنجانده

 باد در گوش ماه ديدم گفت:

 طفلكي باز هم كه جامانده

قافله رفته بودو تاول ها

مانعي در دويدنم بودند

خستگي،تشنگي،تب بالا

سد راه رسيدنم بودند

قافله رفته بودو مي ديدم

 مي رسد يك غريبه ازآن دور

 ديدمش-سايه اي هلالي شكل-

 چهره اش محو هاله ای از نور

ازنفس هاي تندو بي وقفه

وحشت و اضطراب حاكي بود

ديدم او را زني كه تنها بود

چادرش مثل عمه خاكي بود

بغض راه گلوي من را بست

 گفتمش من يتيم و تنهايم

 بغض زن زودتر شكست وگفت:

 دخترم،مادر تو زهرايم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 16:6  توسط مصطفی فراهانی  | 

کوفه شهر وفاست /شهر مردان خداست/ اینان مردان خدایند که نزد خدا ادعای خدایی میکنند؟/سر حجت

 خدارا بر نیزه ها میکنند/به غم زینب او میخندند/شریعه رابر لب طفل شیرخواری میبندند/از سر ایمان به

اسبها نعل تازه میبندند/ اری کوفه شهر مردان خداست /کوفه شهر وفاست مصطفی فراهانی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 15:11  توسط مصطفی فراهانی  | 

علی اصغر (ع)

لرزانترین سر بر نیزه / سر تو بود اصغر

از بس که افتادی روزمین/ حالت سرت ریخته بهم مادر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 12:48  توسط مصطفی فراهانی  | 

قربانی ره عشق

تورا به جان مادر / جوانه خانه حیدر

قربانی کن من را تامن/ بشوم شبیه او بی سر  

مصطفی فراهانی .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 8:35  توسط مصطفی فراهانی  | 

...

صد زخم بر رخ تو دهان باز کرده است/خواستم ببوسمت اما نمیشود/

چوب از یزید خوردی وقهر بامنی بابا؟/از چه لبت به سخن من باز نمیشود؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 10:44  توسط مصطفی فراهانی  | 

 کوفه شهر وفاست /شهر مردان خداست/ اینان مردان خدایند که نزد خدا ادعای خدایی میکنند؟/سر حجت خدارا بر نیزه ها میکنند/به غم زینب او میخندند/شریعه رابر لب طفل شیرخواری میبندند/از سر ایمان به اسبها نعل تازه میبندند/ اری کوفه شهر مردان خداست /کوفه شهر وفاست  مصطفی فراهانی
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 10:9  توسط مصطفی فراهانی  | 

یتیمان نیزه دار

یتیمی که علی به او نان وخرما میداد  / آمد در کوفه وسر عباس را تکان میداد
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 9:52  توسط مصطفی فراهانی  | 

بازی تلخ

گنجشک پر /جبرئیل پر/ بابا...   من پر /تو پر/ عمه نه بالهایش پر ندارد / باید بماند در خرابه تا...  مصطفی فراهانی
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 8:21  توسط مصطفی فراهانی  | 

غریبی را از جدت به ارث برده ای / از وازه غریب مادر به ارث برده ای

شکر خدا که تولدت غریبانه نیست / اما باقی عمرت را از کربلا به ارث برده ای

شده ام دلتنگ تو ای ضامن آهو / تو وفایت را از حضرت عباس به ارث برده ای

شاعر: آقای مصطفی فراهانی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 15:58  توسط مصطفی فراهانی  | 

مادر

مادر  / ضربه /در /پهلو / میخ / عصا / هیزم /سیلی /رنگ نیلی / بابا / بحت /اتش/   مرد گنده

ای کاش دروغ بود... ای کاش... ای کاش...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 15:49  توسط مصطفی فراهانی  | 

در میان این همه نیزه که رو به پایین است / این صدای زینب کبراست که میرود بالا
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 10:52  توسط مصطفی فراهانی  | 

رقیه خاتون

عدو بهانه گرفت و زد / به او گفتم بزن مرا / که یتیمم بهانه لازم
 
 نیست
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 8:39  توسط مصطفی فراهانی  | 

ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد  / مادرم نذر تورا هر وقت هم زد گریه کرد

از سر ایمان به داغت گاه میگویم به خویش / شاید آن شب زجر هم وقتی تورا زد گریه کرد

وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاچیده شد / آن زن غساله هم اشکش درآمد گریه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 23:48  توسط مصطفی فراهانی  | 

مقتل

شنیدم آبت ندادند / خیمه هاتونو سوزوندند

بچه هاتو پابرهنه /  تو بیابون میدووندند

خواهرت هی میدوید / لطمه میزد روی صورت

بمیرم یه نانجیبی /  پا گذاشته روی صورت

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 12:21  توسط مصطفی فراهانی  | 

حضرت قاسم

شهامتش به قلم جرات نوشتن داد / به حکم روز ازل هر چه بود تن داد

اگر چه پای مبارک نمیرسد به رکاب / هوای عشق به قاسم پر پریدن داد

خمار باده اهلا من العسل شده بود / امیر میکده فرمان سر کشیدن داد

زبان شعله ور زخم سینه اش میگفت / شباهتت به زهرا تورابه کشتن داد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 8:59  توسط مصطفی فراهانی  | 

حضرت رقیه (ع)

از نیمه شب گذشته وخوابش نبرده بود / طفل سه ساله ای که دگر  سالخورده بود

در گوشه ی خرابه به جای ستاره ها/ تاصبح زخم های تنش راشمرده بود

از ضعف نای پاشدن از جای خود نداشت / آخر سه روز بود که چیزی نخورده بود

بادستهای کوچکش آرام وبیصدا / از فرط درد بازوی خود را فشرده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 10:51  توسط مصطفی فراهانی  |